هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

چهارمین سالگرد ازدواج مامان و بابا کنار هستی جونم

سلام فرشته کوچولوی من 23 مهرماه چهارمين سالگرد ازدواج من و بابايي بود ولي با 1 تفاوت بزرگ نسبت به سالاي قبل اون هم وجود 1 فرشته كوچولو كنارمون بود كه جشن كوچيك ما رو قشنگ و قشنگ تر كرد. عزيزدلم تو ثمره عشق من و باباجون هستي و بودن كنار تو رو با هيچ چيز توي دنيا عوض نميكنيم. 3شنبه صبح من و هستي رفتيم شيريني فروشي و 1 كيك كوچولو به همراه شوكولات خريديم و اومديم خونه. 1 ميز چيدم و فيلم عروسيمون رو گذاشتم و ساعت 5 بعدازظهر من و هستي منتظر اومدن باباجون از سركار شديم. بابا كه در رو باز كرد و اومد داخل كلي خوشحال شد و 1 جشن 3 نفره با هم گرفتيم. خوش گذشت.چندتا عكس هم گرفتم كه ميذارمشون   ...
27 مهر 1392

سفر هستی با 4 دندون به اهواز

سلام سلام قشنگ مامان  فردای روزی که آش دندونی واست درست کردم یعنی ٥شنبه هفته قبل رفتیم اهواز تا هم ١ سری به مادرجون اینا بزنیم هم آش دندونی دخمل گلم رو ببریم واسشون. تازه مادرجون هم از مشهد اومده بود و کلی چیزای خوشگل واسه جیگر مامان سوغاتی آورده بود.دیگه اینکه بالاخره نی نی عمو حسین و خاله زهرا جون به دنیا اومد.اسمش هم فاطمه خانمه.اهواز که بودیم رفتیم خونشون و فاطمه جونم رو دیدیم. دیگه دیگه ... آهان جمعه هم به دعوت عمو غلامحسین اینا واسه شام رفتیم پارک.خوب بود فقط کمی سرد شد اما خدا رو شکر واست لباس گرم برده بودم و سریع عوضت کردم و سردت نشد نفسم. خاله رویا اینا هم از مشهد اومده بودن و واست لباس خوشگل خریده بودن. خلاصه اینکه ...
27 مهر 1392

آش دندونی

سلام عزیزدل مامااااااااااااااااااااااااااااااان.خوبی نفس قشنگم؟میدونی چقدر دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینقدر زیاده که خودمم اندازش رو نمیدونم اما آش دندونی.بالاخره بعد از پیدا شدن 4 تا از مرواریدای قشنگت مامان فرصت اینو پیدا کرد که واست آش دندونی درست کنه بهد از اینکه حالت کمی بهتر شد و 2 تا دندونت با هم دراومدن آش دندونیت رو بار گذاشتم.4شنبه هفته قبل بعد از اینکه بابا جون رفت سرکار و تو خوابیدی ساعت 8:30 صبح آش رو گذاشتم سرگاز .محتویاتش رو از شب قبل خیسونده بودم و آماده بودن. ساعت 2 ظهر هم خاموشش کردم و کشیدمش توی ظرفا. خوشمزه های کنارش رو هم آماده کردم و اول واسه عمو محسن اینا فرستادم.شب هم همراه بابایی رفتیم خونه عمو منصور و مامان بزرگ اینا و...
26 مهر 1392

مرواريد سوم و چهارم با هم اومدن

اما ادامه ماجرا ... بعد از اينكه از دكتر اومديم داروهات رو بهت دادم اما دماغت كيپ بود و نمي تونستي بخوابي.هرجور بود شب سخت گذشت.صبح كه اومدم داروت رو بهت بدم ديدم بله دوتا دندون خوشگلت با هم زدن بيرون  دندون نه مرواريد البته گنجينه مرواريد .اين دو تا دندونت از بس واسشون سختي كشيدي به اندازه ي گنجينه اي از مرواريد واسه من ارزش دارن زندگي من.حدودا ٢ ماه بعد از٢تا دندونای قبلیت این ٢تا هم ئراومدن. سریع به بابایی که رفته بود سرکار پیام دادم هستی دندون درورده  از طرفي خوشحال بودم كه دندونات دراومدن از طرفي به خاطر وضعيتت ناراحت بودم.خدا رو شكر تبت قطع شده بود اما آبريزش بيني و گلو درد حسابي اذيتت ميكردن. نه مي تونستي شير بخوري...
25 مهر 1392

بازم گردش

سلام نفس مامان .با تموم شدن تابستون هوا کمی خنک شده و پارک رفتن می چسبه.چند شب بعد از پارک شهربازی ما و عمو محسن اینا و عمو مجید واسه شام رفتیم پارک خانواده البته به دعوت عمو اینا. هوا خیلی خوب بود و تو و آجی مریم با هم رفتین کالسکه سواری .تو هم که قربونت برم با آجیت حسابی حال میکنی .فردا شبش هم با عمه صدیقه اینا رفتیم پارک.اما خبرای بد از امشب شروع میشه که تو پست بعدی میذارمشون.این دو شب خوش گذشت. عکس خودت و آجی مریم رو میذارم واست گل قشنگم قربون اون چشات برم که شیطنت توشون برق میزنه.روزای خوب از امشب تموم میشن و... ...
25 مهر 1392

هستی مریض شد

سلام دختر ناز مامان. بعد از چند شب گردش مریض شدن تو همه ی خوش گذشتنا رو از دماغمون کشید بیرون و حسابی حالمون رو گرفت  شب آخری که با عمه اینا از پارک برگشتیم از بس خسته شده بودی خوابت برد منم وقتی رسیدیم خونه آروم گذاشتت توی تختت گفتم تا صبح بخوابی.چشمت روز بد نبینه ٢ ساعت بعد با گریه شدید از خواب بیدار شدی و هرکاری میکردم آروم نمیشدی عزیزم.با کلی تلاش بالاخره خوابوندمت اما دوباره نیم ساعت بعد از خواب پا شدی.همه ی احتمالایی رو که ممکن بود باعث ناراحتیت شده باشن رو رفع کردم اما فایده نداشت و تو همش گریه میکردی اگر هم میخوابیدی فقط واسه نیم ساعت بود بعدش با گریه از خواب می پریدی.خیلی نگران شدم دیگه نمی دونستم باید چه کار کنم.یهو کلی استفر...
23 مهر 1392

خبرای این 2 هفته

سلام عزیزدلم مامان جونم بالاخره بعد از ٢ هفته غیبت اومدم اونم چه اومدنی با کلی خبرای خوب و کمی هم بد.البته خوباش بیشتره  هفته اول خوب بود هستی و مامان و بابا رفتن پارک شهربازی.دختر قشنگم واسه اولین بار رفتن به شهربازی رو تجربه کرد.قبل از اینکه به پارک برسیم توی ماشین داشتی چرت میزدی نازنینم اما همین که رسیدیم داخل پارک و اون همه چراغای رنگی رو دیدی خواب از سرت پرید و شروع کردی به شیطونی کردن نفسم. بابایی هم رفت سمت دارت به امید اینکه اون عروسک بزرگه رو واست جایزه ببره ٤ سری پرتاب کرد اما تنها چیزی که تونست جایزه ببره ١ پوستر بود که عکسش رو واست میذارم گل قشنگم. شب خوبی بود و خوش گذشت.هرکس از کنار کالسکت رد میشد کلی قربون...
23 مهر 1392

اندر احوالات هستی هشت ماهه

سلام مامان جون هشت ماهگيت مبارك دختر نازم.واي هشت ماه از لحظه تولدت گذشته عزيزم.هستي هشت ماهه من بزرگ شده و هر لحظه از لحظه قبل دوست داشتني تر.الان حدود 2 هفته ست كه مدل گريه كردنت عوض شده.هر وقت چيزي رو ميخواي يا كاري با من و بابا داري با 1 فرياد اعتراض آميز ما رو صدا ميكني كه خيلي قشنگه.آدم واقعا احساس ميكنه كه داري باهاش دعوا ميكني.هروقت از اين مدل جيغا ميزني من برميگردم و بهت ميگم چيه مامان چي شده چي ميخواي اون وقت يه لبخند رضايت بخش ميزني مثل آدمايي كه برنده شدن و به هدفشون رسيدن.عاششششششششششششق اون لبخندتم نفسم. ديگه اينكه  آبميوه  و سيب زميني سرخ كرده و هلو و غذايي كه توش كره باشه خيلي دوست داري.از بين رنگا هم به رنگ سبز تو...
7 مهر 1392

هستی به پیش دبستانی میره!!!!!!!!

سلام نفس قشنگ من  ١ روز قبل از مهر آجی نرگس دختر عمه میخواست بره پیش دبستانی اما به مامانش گفته بود تا هستی نباشه من نمیرم.واسه همین عمه زنگ زد و گفت اگه میشه فردا بیاین اینجا و نرگس رو ببرین پیش دبستانی.منم گفتم باشه .صبح عمو مجید اومد دنبالمون و رفتیم اندیمشک که با آجی نرگس بریم مدرسه.تا رسیدیم اونجا و بچه ها رو دیدی با اینکه خیلی خوابت میومد کلی ذوق کردی و خوشت اومد.چندتا عکس از تو و آجی گرفتم که میذارمشون واست نازنین دخترم       ...
7 مهر 1392

شکموی خونه ما

سلام سلام نازنین دخمل من فرداي روزي كه از اهواز برگشتيم چون دكتر  واسه من آزمايش نوشته بود و بابايي فرصت نداشت كه بريم آزمايشگاه واسه همين تصميم گرفتم كه خودمون 2 تا با هم بريم بيرون. آمادت كردم و يكي از لباساي جديدت رو كردم تنت گذاشتمت توي آغوش بند و رفتيم. به آزمايشگاه كه رسيديم موقعي كه  خانمه داشت از دستم نمونه ميگرفت اينقدر لول خوردي كه بميرم نزديك بود سوزن بره توي دستت.خدا رحم كرد بهمون قشنگم. موقع برگشتن بردمت پلاسكو تا كمي خريد كنم اين قدر ذوق كرده بودي منم بردمت قسمت اسباب بازيا و به سليقه خودت واست توپ خريدم.فكر كنم رنگ سبز رو بيشتر دوست داري آخه معمولا به چيزاي سبز علاقه بيشتري نشون ميدي.بعدش رفتيم مغازه بابابزرگ ...
6 مهر 1392